ساغر هستی |
|
من پذیرفتم شکست خویش را پند های عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد اسا دیوانه است می روم اما فراموشت کنم با فراموشی هم اغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم ازاد باش گر چه تو تنها تر از من می روی ارزو دارم ولی عاشق باش ارزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
نوشته شده توسط زهره تاریخ Tue 18 Apr 2006 و ساعت 17:54 |+|
شیطان قدم هایش لرزان بود . دیدگانش بی فروغ خنده هایش رعب انگیز و دهشتناک دستانش بود. مرگ می داد . اندیشه هایش نمادی راستین بود از مسلخ گاه انسانیت . و تندیس وجودش چه زیبا نشان می داد نزول انسانیت و صعود حیوانات بشر را و چه اسان ابلیس درون مسخ می کند اصالت انسان را.
نوشته شده توسط زهره تاریخ Sat 15 Apr 2006 و ساعت 12:44 |+|
پنجره وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه همه غصه های دنیا توی سینه منه توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام پشت این پنجره میشینم و اواز می خونم منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره بغضی وقتا که میای سر روی شونم می ذاری تموم غصه ها رو از دل من بر می داری اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره
نوشته شده توسط زهره تاریخ Tue 11 Apr 2006 و ساعت 15:57 |+|
|