تبليغاتX
ساغر هستی
ساغر هستی

غروب

در غروب غمگین

باز دل قصد سفر دارد

التماسم می کند تا بمانم             اما

دیر زمانی ست که ببریده دلم

شاید از بند نفس باز گشاید دل

محبوس نیاز و نفس است دلم

 

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را به خاطر اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی هایش

و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی را که را خلق کرده دوست دارم . . .

 

 



نوشته شده توسط زهره تاریخ Fri 28 Apr 2006 و ساعت 23:26

|+|

http://sagharehasty.blogfa.com

 

بارون

زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی می گم

تو ندیدی اون نگاهو تا بفهمی از کی می گم

جشای اون زیر بارون سر پناه امن من بود

سایه بون دنج پلکاش جای خوب گم شدن بود

تنها شب مونده و بارون همه سهم من این بود

تو پرنده بودی من سرو ریشه هام توی زمین بود

اگه اونو دیده بودی با من این شعرو می خوندی

رو به شب داد می کشیدی نازنین چرا نموندی ؟

حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم

زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم

 

                      

 

 



نوشته شده توسط زهره تاریخ Fri 21 Apr 2006 و ساعت 18:17

|+|

http://sagharehasty.blogfa.com