تبليغاتX
ساغر هستی
ساغر هستی

غروب

در غروب غمگین

باز دل قصد سفر دارد

التماسم می کند تا بمانم             اما

دیر زمانی ست که ببریده دلم

شاید از بند نفس باز گشاید دل

محبوس نیاز و نفس است دلم

 

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را به خاطر اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی هایش

و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی را که را خلق کرده دوست دارم . . .

 

 



نوشته شده توسط زهره تاریخ Fri 28 Apr 2006 و ساعت 23:26

|+|

http://sagharehasty.blogfa.com